رادین جونرادین جون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

رادین عشق مامان وبابا

نازنین پسرم همین که تو را دارم بهترین هدیه ی, خدارو دارم

تولد بهترین و عزیزترین بابای دنیا

بابا جونی من با هر تبسمت هزاران بار میشکفم و با هر تپش قلبم هزار بار نامت را میخوانم اگر بر روی زمین تنهایم تو مثل ماه نگاهم میکنی من با وجود نازنینت سجده ی شکر میگزارم تولذدت مبارک باباجونی رادین   این گل هم با هزاران عشق تقدیم بابا جونیم   این هم یه کیک خوشمزه برای بابای خوشمزه     این هم تزیینات       این هم شیرینی         این هم کادوی من و مامان   ...
22 ارديبهشت 1392

18 اردیبهشت92

پسر نانازم  امروز اتفاق خاصی نیافتاده بود فقط اینکه خاله جونی امروز ساعتای 8 بودکه شمارو اومد برد خونه ی مامان جونی تا ساعت 10 بود که خودم اومدم دنبالت توی این فاصله کلی از کارای عقب افتادم و انجام دادم و قرار بر این شد که فردا و پس فردا رو بریم کرج چون مامانی میره ما هم با مامانی میریم کرج تا دور هم باشیم ما تا 2 روز نیستیم و من هم نمی تونم بیام به کلبه ی قشنگت سر بزنم احتمالا شنبه یه سری بزنم چون جمعه اگه بیاییم من خسته ام و فکر نکنم بتونم بیام و خاطراتت و ثبت کنم ولی قول میدم که تو ذهنم حکشون کنم و بعدا برات اینجا به یادگار بزارم با کلی عکس و خاطره ی خوش برمیگردیم تا شنبه بای ...
19 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

پسر قشنگم امروز من وبابایی شمارو بردیم نمایشگاه گل که از طرف شهرداری تهران بنا شده بود و این نمایشگاه هم سیار بود که از بوستان لاله به طرف برج میلاد به راه افتادن زمانی که ما رسیدیم دیگه دقیقه های آخر ساعت کاری نمایشگاه بود به خاطر همین من و بابا جونی از همین فرصت کم استفاده کردیم و چند تا عکس خوشگل انداختیم مجسمه هایی از گل که همشون مجسمه های گلی حیوانات بودن غیر از یه دونه که کلاه قرمزی و پسر خاله وپسر عمه زا بود که من از اون بیشتر خوشم اومد  الان هم عکساش و میزارم چون دلم نیومد بزارم برای فردا                  &nb...
17 ارديبهشت 1392

16 اردیبهشت 92

عسل مامان دیروز از صبح من و شما با هم تنها بودیم و کلی بازی کردیم و من توی این فواصل می رفتم کارام و انجام میدادم و بر میگشتم پیشت. تا ساعت 6 باباجونی از سر کار اومد و سپردمت به بابا و رفتم سراغ شام ساعتای 9 شام و خوردیم و رفتیم پارک تا ساعت 12 بیرون بودیم و خیلی هوا خوب بود ولی برای شما میشه  گفت نه هوا سرد بود به خاطر همین زود برگشتیم ولی خیلی افسوس خوردم که چرا دوچرخم و با خودم نبردم ولی بابایی قول داد که دفعه ی بعد دوچرخه رو با خودمون ببریم و من شما رو بسپارم به بابا جونی خودم برم دوچرخه سواری آخه قبل از اینکه خدا شمارو به ما بده من وبابایی شبا میرفتیم پارک بابایی پا به پای من ورزش میکرد با این تفاوت که من سواره بابایی پیاده ...
16 ارديبهشت 1392

خرابکاری بابایی رادینی

عشق مامان دیشب رفته بودیم خونه ی مامان جونی و شما بغل بابایی بودی و شمارو بابا جون آورد توآشپزخونه گذاشت روی اپن کنار سماور روشن مامان جون  تا لباساتون و مرتب کنه چون من توی آشپزخونه بودم بابا جون آوردتت که من لباسات و مرتب کنم که شما رو مستقیم برد روی کابینتی که سماور روش یود و حواسش نبود در اصل شما هم یه کوچولو شیطنت کردی و دستت خورد به سماور داغ و پوست دستت یه کوچولو سوخت و خدارو شکر شدتش زیاد نبود فقط پوست دستت قرمزشد و چون سریع دستت و گرفتم زیر آب سرد و خمیر دندون زدم روش که مثل اینکه بعد از 5 دقیقه آروم شدی چون دیگه گریه نمی کردی اینقدر دلم سوخت برات چون این اولین بی احتیاطی ما بودو اولین تجربه ی تلخ ولی بابای...
14 ارديبهشت 1392

13 اردیبهشت 92

پسر عزیزم امروز من و شما و بابایی با عمو و زن عموی بابا جونی و با بچه هاش رفتیم خونه ی عمه هانی (عمه ی باباجونی)وقت نشده بود که عید بریم خونشون قرار و دیشب گذاشتیم که امروز بریم که ساعت 6 صبح رفتیم خونه ی عمو و ساعت 7 از اونجا راهی شدیم نسبت به پارسال خونه ی عمه جونی خیلی تغییر کرده بود و خیلی هم سر سبز شده بود و باغاتشون همه پر بود از میوه که البته نرسیده بود زمانش شهریور بود خیلی جای قشنگی بود یه بار با بابایی قبل از نهار رفتیم داخل باغ و چند تا دونه عکس انداختیم و بعد از نهار هم همه با هم رفتیم و یک ساعتی و اونجا بودیم و از طبیعت سبز باغات استفاده بردیم خیلی آب و هوای تمیزی داشت باد که به صورت قشنگ شما می خورد خیلی خوشحال بودی و می ...
13 ارديبهشت 1392

اولین جشن عروسی رادینی

این عکس بعد از مراسم حنابندونه که خاله جونی رادین (خاله لیلا) لطف کرده و رو صورت پسرم نقاشی کرده.     اینهاهم عکس هاییه که رادین با بابا جونش انداخته و مامانیش رفته قسمت مردونه از دوتا پدر و پسر عکس انداخته       این هم عکس ملیکا جونیه که نوه دایی مامان رادین میشه     این هم یک خواب ناز توی یک ظهر بهاری قلبونش برم من     این هم رادینی با مامان جونش که امروز بعد از کلی بازی کردن و کالسکه سواری داخل اتاق روی همون کالسکه خوابش برد                   ...
12 ارديبهشت 1392

روز مادر مبارک

فرشته ی ناز مامان فردا روز مادره و شما امسال اولین سالیه که روز مادر پیش مامان و بابایی که خیلی خوشحالم از اینکه روز مادر امسال با بقیه ی سالها فرق داره چون امسال روز مادر برای من واقعا روز مادر چون من یه یه فرشته ی نازدارم که 6 ماهشه و خدا بخواد تا سال بعد این موقع شما زبون باز می کنی و می گی مامان اون موقع که دیگه لذتش بیشتره جا داره از همین جا به همه ی مامانای عزیز مخصوصا مامان جونی و مامانی و همه ی مامانای نی نی وبلاگ تبریک بگم و آرزوی سعادت و سلامت و خوشبختی براشون دارم مخصوصا مخصوصا به مامان خودم که واقعا الان متوجه میشم که چه زحمتی برای به دنیا آوردن و بزرگ کردن من کشیده راست میگن تا مادر نشی نمی فهمی الان من این...
11 ارديبهشت 1392

6 ماهگی رادینی

عشق مامان تولد  6ماهگیت مبارک   امروز شما وارد 6ماهگی شدی و خیلی خوشحالم که هر روز شاهد بزرگ شدن و آقا شدنت هستم هم من هم بابا جونی امشب به همین مناسبت یه کیک کوچولو گرفتیم و دور هم جشن گرفتیم که خیلی خوش گذشت خونه ی مامان جونی بودیم دیشب هم که عروسی بودیم از اول مرسم پیش بابا بودی و به شما و بابا خیلی خوش گذشته بود از قرار معلوم .مخصوصا به بابا .می گفت از اینکه برای اولین بار توی جشن عروسی با پسرم بودم به خودم می بالیدم ای جوووووووووووووووووونم قربون 2 تاتون برم ولی من همش فکر شما بودم که گریه نکنی و بابارو اذیت نکنی به خاطر همین هر نیم ساعت یه بار به بابا زنگ میزدم خلاصه آخرای جشن بود بعد از تالار ک...
7 ارديبهشت 1392