رادین جونرادین جون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

رادین عشق مامان وبابا

نازنین پسرم همین که تو را دارم بهترین هدیه ی, خدارو دارم

دندون سوم مبارک

1392/6/2 2:34
نویسنده : مامان رادینی
273 بازدید
اشتراک گذاری

عسل مامان این چندروزه نتونستم بهت سر بزنم خیلی سرم شلوغ بود خیلی هم دوست داشتم که بیام  ولی نمی شد 

آخ که دلم برات تنگ شده بود ماچ

مامان جونی از سه شنبه رفته بود سفر و نبود و خاله جونی هم تنها بود ما ناچار بودیم پیش خاله بمونیم تا تنها نباشه من  و شما .بابا جونی هم تا ساعتای 11 پیش ما میموند بعد از  اون میومد خونه 

خلاصه تا 5 شنبه که دیگه قرار بود مامان جونی برگرده  ما اونجا بودیم عصریش هم قرار بود که من و شما و بابا جونی بریم خونه ی مامانی که تا ساعت 7 پیش خاله بودیم و بعد از اون  راهی خونه ی مامانی شدیم شما هم حین لباس پوشیدن من خوابت برد

و ناچار شدیم صبر کنیم تا   خوب بخوابی  تا بد خواب نشی و بعد راه بیافتیم خلاصه تا ساعت 7 صبر کردیم و پسر خوش خواب من بیدار نشد و به ناچار به زور بیدارت کردم تا زمان سوار شدن داخل ماشین بیدار بودی ولی وقتی که راه افتادیم خوابیدی تا  خونه ی مامانی .که خیلی خوب شد سر حال رفتیم و شما اصلا اذیت نکردی  و خوب بود و خوش گذشت تا ساعت 2 هم بیدار بودی و بعد از اون نیم ساعتی و خوابیدی و ساعتای 2:30 یک دفعه زمانی که تازه خوابمون برده بود بیدار شدی با گریه ی فراوان که فکر کنم گرمت بود تا بردمت داخل حیاط و توی خنکی گرفتمت  خوابیدی و دیگه گریه نکردی آخه خونه ی مامانی شباش خیلی خنکه احتیاجی به کولر نیست به ناچار خاموشش کردیم که خدایی نکرده سرما نخوری 

خلاصه تا امروز ساعتای 8 شب اونجا بودیم و دیگه شام نموندیم و راه افتادیم به سمت خونمون که خاله جونی زنگ زد و خیلی هم تاکید کرد که ببریمت اونجا که تا ساعت 12 شب اونجا بودیم که اومدی خونه خسته بودی و بعد از اینکه تر و خشکت کردم خوابیدی جیگرم 

و اما ا تفاق های مهم رادینی  در این چند روز 

 

از همه مهمترش وابستگی وحشتناکت نسبت به من و بابا و دایی جونه که نمیشه پا از رو پا برداشت  تا لباس می پوشم سریع گریه میکنی و دست باز می کنی من و هم ببر اگه طول بکشه  بغل کردنت و بردنت بیرون گریه رو شروع می کنی همش دوست داری بغلم باشی و سفت بچسبی بهم  مثل چسب که اصلا این جوری دوست ندارم

دندون

پسرم نمی دونم دقیقا کی ولی میدونم که توی این هفته بوده دندون سومت و هم در آوردی 4 شنبه که داشتم بازی میکردم و شما در حال خندیدن بودی دیدم که دندون نیش سمت راستت تازه جوونه زده معلوم بود که برای یک یا دو روزه گذشته بوده  یه کوچوولو دیگه راحت شدی چون بی قراری های شبونت برای دندونت بود جالبش اینجاست که فکر نمی کردم که هر دندونی که بتونه در میاد فکر می کردم که همون دندونی که پایین در میاری همون و هم بالا در میاری که بعدا متوجه شدم این طور نیست 

مبارکت باشه عزیز دلم 

از دیشب تا به حال یاد گرفتی که برای چند ثانیه می ایستی بدون کمک ولی چون ترس داری زود خودت و می ندازی تو آغوشم از ترس اینکه نیافتی 

دیشب خیلی خوب راه میرفتی دو سه قدم بر میداشتی و میومدی جلو 

قربونت برم من 

ولی خب متاسفانه هم چنان 4 دست و پا نمیری اگر هم بری عقبی میری اون هم که زود خسته میشی و گریه می کنی که من وبلند کنید که فکر نکنم دیگه بری چون داری بلند شدن و یاد میگیری

واینکه سرعتت وحشتناک شده با روروکت چنان با سرعت میایی که اگه پات خدایی نکرده به مانعی گیر کنه با سر می خوری زمین که نمی شه برای چند ثانیه چشم ازت بردارم قربونت برم من ماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

علی
13 شهریور 92 12:56
سلام
ممنون از لطفت راستش دیگه حوصله فوش وبدبیرا رو ندارم اخه مامانایی میان میگن این عکسو اینجوری کن اون عکسواونجوری کن جالبی این جاست که شوهری میاد میگه عکس بچمو طراحی کن باز از اون ور مامانه میاد میگه چرا عکس بچمو درست کردی ومیگه تو با من لج شدی که عکس فلانی خوبه عکس بچه من زشته اخه یکی پیدا نمیشه به اینها بگه اینجوری نیست که شما فکر میکنید
اووووووووووووه چه قدر تعجب کردین شما