رادین جونرادین جون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

رادین عشق مامان وبابا

نازنین پسرم همین که تو را دارم بهترین هدیه ی, خدارو دارم

شنبه 2شهریور 92و خاله شیرین

1392/6/3 1:51
نویسنده : مامان رادینی
348 بازدید
اشتراک گذاری

قشنگ مامان امروز درکل روز خوبی بود 

صبح ساعت 12:30 با صدای زنگ در خاله شیرین از خواب بیدار شدیم 

خاله شیرین اومده بود که شما رو ببینه نمی دونم چرا یهو سر از طبقات دیگه در آوردخندهحالا جزییاتش بماند شما رو هم بغل کرده بودو برده بود مهمونی طبقات دیگه 

خلاصه تا ساعت 3 خاله پیش ما بود و بعد از اون ما هم آماده شدیم و رفتیم خونه ی مامان جونی شما رو هم سوار کالسکه کردیم و بردیم 

مامان جونی تا چند روز دیگه اسباب  کشی داره خونه ی جدیدشون و در تلاشه جمع آوری وسایلاشه. زمانی که شما نبودی من به مامان جونی کمک می کردم توی خونه ولی خب از زمانی که شما اومدی و ما هم خدارو شکر می کنیم دیگه هیچ کمکی به هیچ کسی نمیشه کرد مگر اینکه شما خواب باشین 

خلاصه تا رفتیم دیدیم که مامان یه سری از ظرف هاش و شسته و می خواد کارتن کنه که شما نزاشتی تا ساعت 5 سرگرم شما بودیم تا اینکه خاله اومدو شما رو برد مغازه و براتون خرید کرد مخصوصا بستنی که علاقه ی وحشتناک داری برات خرید تا این زمانی که شما برین و برگردین تونستیم 1 کارتن بسته بندی کنیم که اومدی دیگه نشد 

تا ساعت 6 که دیگه خوابت برد و 2 ساعتی و خوابیدی و تونستیم همه ی ظرف های شسته شده ی مامان و جمع کنیم و کارتن کنیم بعد از اون ساعت 8 بابا جونی اومد و با خاله و مامان جونی و بابا حونی رفتیم برای مامان جونی خرید که ساعت 10 برگشتیم خونه و دایی جونی هم تنها بود خلاصه شام و خوردیم و ساعت 11 برگشتیم خونه و تا شما غذای کمکیتون و بخورین و تر و خشک بشین شد ساعت 1 که اون موقع از خستگی زیاد خوابت برد 

در کل روز خوبی بود و خوش گذشت احتمال داره که از این به بعد تا اسباب کشی مامان جونی از صبح بریم اونجا برای کمک 

دوستت دارم بهترینم ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)