3 شهریور 92
قشنگ مامان از دیشب خونه ی مامان جون بودیم کار زیاد بود مجبور شدیم بمونیم
امروز صبح هم مامان جون یه کار فوری داشت رفت قزوین و ما هم چون تنها بودیم و با شما پسر قشنگ نمی شدم کاری انجام داد به ناچار اومدیم خونه و از شانس بد روزگار کولر نداشتیم و از گرما داشتیم کلافه میشدیم ولی پنکه داشتیم که کارساز نبود خلاصه سر کردیم تا بابا اومد و به دادمون رسید و خدارو شکر خنکی برگشت به زندگیمون
امروز صبح زود از خواب بلند شدی و به خاطر همین ساعت 10 صبح دیگه خوابت میومد و خوابیدی تا 2 بعد از ظهر من مونده بودم و توی این گرما چه جوری خوابیده بودی خلاصه خوابیدی که نوش جونت هم باشه
بعد از بیدار شدنت و کلی با هم بازی و تمرین کردیم
تمرینه 4 دست و پا راه رفتن و خوب بود برای اولین بار 3 قدم برداشتی
دیگه داری بلند شدن و یاد میگیری چه فایده ولی باز خوبه اذیتت هم زیاد نمیکنم اگه دوست داشتی یاد میگیر ی اگه نه که خداروشکر داری دیگه کم کم بلند شدن و یاد میگیری اصلا نگران نیستم عشق من
بوووووووووووووووووووووووووووووووس



3 شهریور 92
