آتلیه ی 1 سالگی رادین در گذر زمان
امروز همونجوری که گفتم وقت آتلیه داشتیم از صبح که بیدار شدیم کارهامون
و کردیم تا ساعت 3 که مامان جونی اومد پیشمون و شما بعد از استحمام
خسته بودی و یک ساعت پیش مامان جون خوابیدی که اون هم برای خودش
کلی بود برای آماده شدن به آتلیه خوب بود خستگیت و در کردی توی ماشین
میخواستی بخوابی که بابا جونی نگذاشت گفت بد خواب میشی خلاصه تا
رسیدیم وقت خوبی بود و آتلیه خلوت بود و پریسا جون عکاس شما اومد و
عکساتون و انداخت با حوصله ولی شما تقریبا 10 تا عکس اول خوب بودی
بعدش دیگه همکاری نکردی و حو است پرت بود یا زمانی که دکورو برات آماده
میکردن به هم می ریختی که من و ناراحت کردی خیییییییییییییلی چون یه
دونه از عکسات و نتونستن بندازن 
اصلا آخرش نفهمیدم چی شد از بس که نق زدی همش هم اشاره میدادی که
بریم بیرون اصلا نفهمیدم چه طوری عکسات و انتخاب کردم چند تا شد حالا
خوبه بابایی بود فردا قرار شد که با خاله جونی بریم اگه شما گریه کردی خاله
شمارو ببره بیرون تا من عکسای شمارو یک بار دیگه ببینم و انتخاب کنم
عکسات هم در درجه اول خوب بودن چون دیدمشون حالا تا روش کار بشه و
نهاییش و ببینیم




آتلیه ی 1 سالگی رادین در گذر زمان
