رادین جونرادین جون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

رادین عشق مامان وبابا

نازنین پسرم همین که تو را دارم بهترین هدیه ی, خدارو دارم

بابلسر 92

1392/3/5 1:46
نویسنده : مامان رادینی
372 بازدید
اشتراک گذاری

و اما بابلسر

از اون ساعت اول تا لحظه های برگشت یک عالمه عکس گرفتیم که بعدا مامانم میزارتشون

آخه خاله جونیم دوربین وگرفت که ببره پیش مریم جونی تا عکس های قشنگم و ببینن فردا اگه خاله جونی بیاره مامانم حتما میزاره

ساعت حرکتمون ساعت 5 بعد از ظهر بود  بابا جونیم دیرکردوالا که قرار گذاشته بودیم ساعت 3 راه بیافتیم که کار بابا جونیم طول کشید اشکالی نداره عجلمون چی بود ماچ

ساعت 9 شب رسیدیم  بعد از اینکه اتاق و تحویل گرفتیم و اثاث هارو از ماشین پیاده کردیم شد ساعت 10 با مامان و باباجونی رفتیم شام بخوریم که مامانی دلش سوخت و موقع غذا گفت شاید بوش به مماخم (بینی) بخوره یه کوچولو هم من و تو غذاش شریک کرد چه قدر خوشمزه بودانیشخند

زمانی که برگشتیم به اتاق من و بابا جونم خییییییلی خسته بودیم ساعت 11:30 خوابمون برد بیچاره مامانم تا ساعت 2 بیدار بود خوابش نمیبرد تنها بود

فردا صبح هم من ساعت 7 بیدار شدم و با بابا جونی و مامانم رفتیم صبحانه. من هم توی کریر دراز کشیده بودم و شیشم و میخوردم و در اصل صبحانه ی من بود و توی همون حالت خوابم برد آخه من عادت ندارم 7 صبح بیدار بشم ترجیح دادم که بخوابم  بعد از اون رفتیم  دریا تا ساعت 12 که برگشتیم مستقیم  رفتیم برای نهار بعد از غذا هم باز یه خواب میچسبید که باز هم مامانم تنها بود و من و بابا خوابیدیم .اخی. مامان هم رفته بود تو تراس نشسته بود و از طبیعت بیرون لذت می برد و من هم بعد از نیم ساعت خوابیدن طاقت نیاوردم مامانم و تنها بزارم زودی بیدار شدم و مامانم اومد من و بغل کرد و رفتیم با هم از طبیعت لذت بردیم

بعد ساعت 4 رفتیم محوطه ی بیرون و محوطه ی بازیش و همه جای دیدنی هتل وگشتیم و پارک بازیش و عکس انداختیم و من هم کلی تاب بازی و سرسره بازی کردم نمیدونی چه قدر عکسام قشنگ شده که حالا صبر کنید بعدا می بینید

خلاصه تا شب کلی بازی کردیم و گشت و گزار کردیم تا روز آخر همه جارو گشتیم و کلی عکس انداختیم و جا دیگه نمونده بود که نریم بابا جونی همه جای شهر مارو برده بود شبای خیلی قشنگی داشت هوا هم عالی بود نه سرد بودنه بارونی خیلی خوب بود روز آخر هم بعد ار صبحانه یک عالمه خرید کردیم و یک عالمه خوراکی خریدیم و راه افتادیم ساعت 4 بود که تهران بودیم و یک راست رفتم خونه ی مامان جونم آخه دلم براشون تنگ شده بود تا شب اونجا بودیم و بعد از شب نشینی و کلی بازی کردن تا رسیدم خونمون خوابم برد

این هم از اولین مسافرت 3 نفره ی ما به سمت بابلسر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)