رادین جونرادین جون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

رادین عشق مامان وبابا

نازنین پسرم همین که تو را دارم بهترین هدیه ی, خدارو دارم

رادین و مسیحا

امشب عمو جون با خانواده خونه ی ما بودن خیلی خوش گذشت صبح که از خواب بیدار شدی دایی جون اومد دنبالت و بردت خونشون و 3 ساعتی پیش من نبودی و من به کلی از کارام رسیدم از جمله اتو کشی لباسا که با شما محاله اینکارو بتونم انجام بدم از بس که علاقه به وسایل برقی داری و میایی سمت اتو به خاطر همین اتو کشیدن من 1 ساعت طول میکشه ولی امروز خوب بود توی این مدتی که نبودی من فکر کنم 10 بار شد که زنگ میزدم و حالت و می پرسیدم که در آخر صدای خاله رو در آوردم خلاصه عمو جونی با مسیحا و زن عمو جون هم ساعتای 6 اومدن که کلی شما با مسیحا بازی کردی آخه شما مسیحا جونی و خیلی دوست داری . روی هم رفته شب عالی بود و شما هم از خستگی زیاد زودی خوابیدی...
18 آبان 1392

روزهای آغازین محرم

عسلم امروز سومین روز از محرمه همه جای شهر بوی محرم و نشونه های محرم و داره با بابا جونی رفته بودیم برای شما لباس بگیریم (سقایی) که نداشت گفت فردا میاریم که امسال پسر قشنگم برای اولین بار و اولین سال این لباس و به تنش میکنه فردا هم روز جهانی علی اصغره و همه ی شیر خواره ها دور هم در داخل مصلای تهران جمع میشن من هم خیلی دوست داشتم که شما رو ببرم آخه یکیش اینه که ساعتش خیلی بده 8 صبح و دوم اینکه شما بد خواب میشی آخه ما فردا شب مهمون داریم مسیحا جونی می خواد بیاد خونمون اگر شما بد خواب بشی وزود بلندت کنم دیگه تا شب برنامه دارم باهات نمیزاری پا از رو پا بردارم و همش بغلمی به خاطر همین ترجیح میدم که نبرمت ولی دلم همش اونجاست اشکالی ...
17 آبان 1392

بدون عنوان

این هم عکس های خوشمزه ی رادینم این کیک خوشمزه ی شماست  قند نباتم   این شاهزاده ی منه که احتیاجی به تعریف نداره فقط خودش مثل کیکش خوشمزه است     رادین و بابا جونی در حال بریدن کیک       این هم کیک دایی جونی از خودش عکس نداریم چون عکسامون همه خانوادگیه نمیشه دیگههههههههههههههه     بدون شرح       آخ قلبم ابن عکس آخریت بد جوری به قلبم فشار آورد. فشارم و رسوند به آسمون نفسم آخ که تو چه قدر خوشمزه اییییییییییییییی با اینکه خیییییییییییییییلی خوابم میاد ولی ب...
14 آبان 1392

رادین و مهمونی های خونه ی مامان جونی

پسر نازم این چند روزه خونه ی مامان جونی در گیر مهمونی بودیم چند شب پشت سر هم مهمون داشتن و هر شب مهمون های مختلف از خونواده های مختلف خلاصه شبا بعد از رفتن مهمونا کمک خاله جونی میکردیم و میو مدیم خونه و صبح هم چشم باز نکرده خونه ی مامان جونی بودیم دیشب شب شلوغی بود چون مامان جونی 15 نفر مهمون داشت (خسته نباشی مامان جونم )خیلی شبای خوبی بود و حسابی خوش گذشت مخصوصا به شما که هر شب بچه هایی بودن که بازی کنن باهات و حوصلت از جمع بزرگترا سر نره خلاصه مامان مهمون نداره تا آخر هفته که باز هم مهمون داره و قراره که ما هم خونه ی خودمون مهمون داشته باشیم اگه شرایط خونه ی مامان بزاره و مهم...
14 آبان 1392

خاطرات تولد دایی

پسر نازم همون طوری که گفته بودم امروز تولد دایی بود و مامان جونی هم مهون داشت دایی با پسردایی همراه با خانوداه (دایی من ) فردا تولد پسردایی من هم بود به خاطر همین 2 تا تولد و با هم گرفتیم چه قدر جالبه 3 تا تولد پشت هم داشتیم  این ماه چه ماه پربرکتی بود یه کیک گرفتیم و کلی عکس دور همی که همش همراه با خنده و شادی بود خیلی خوش گذشت روی هم رفته شب عالی بود از همین جا من و رادین جونی به پسردایی تبریک میگیم تولدشون و ان شالله سعادتمند و پیروز باشین توی تمام مراحل زندگیتون   ...
8 آبان 1392

بدون عنوان

یه خواب ناز با دهن باز   در حال تماشای عکس خودت توی سیستم خاله جونی رادین و بلال رادین و عمو پورنگ باز هم رادین و یه خواب ناز رادین و ماشینش که خیییییییییلی دوسش داره رادین و خونه ی مامان جونی رادین و اولین راه رفتن هاش رادین بعد از یه حموم گرم توی اتاق سرد رادین و بادکنک هاش اینارو آقا سیدی توی ساختمون مامان جونی  در روز عید غدیر به شما هدیه دادن دستشون درد نکنه رادین و رفتن به مهمونی ...
7 آبان 1392

دایی جونی تولدت مبارک

امروز تولد دایی جونمه7 آبان ماه هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا از همین جا من و رادین به دایی جون تبریک میگیم و ان شالله جشن 120 سالگیت با یک عالمه نوه و نتیجه رادین شما خیلی علاقه به دایی یا بهتره بگم وابستگی شدید به دای داری و دایی هم شمارو خیلی دوست داره هر زمان که بهونه گیر میشی تنها کسی که به دادم میرسه دایی جونیه از همین جا بهش میگم  خیلی دوستت دارم داداش گلم یه داداش نازنین بیشتر ندارم که ان شالله عروسیت تلافی می کنم تولدت هم مبارک دیشب بابا جون طبق عادت هر ماه کیک تولدت و گرفت و عکس هم انداختم که فردا برات میزارم الان خیییییییییلی خسته ام از صبح کارهام زیاد بوده ف...
7 آبان 1392

12 ماهگیت مبارک عزییییییییییییییزم

واااااااااااااااااااااای که چه زود گذشت و خوب و شیرین گذشت 12 ماه از زندگی قشنگت و پشت سر گذاشتی و زندگی من و بابا جونی هم از این رو به اون رو کردی پسر مامان وارد 12 ماهگیش شد مبارکت باشه بهترینم باز هم مثل همیشه برات اول از همه آرزوی سلامتی بعد سعادت و خوشبختی بعد هر چی که بهترینه روی این کره ی خاکی و دارم 12 ماه با همه ی فراز و نشیب هاش گذشت درسته یه جاهاییش مشکل بود و چون تجربه ی اول من و بابا یی بود ولی در  کل با وجود گل پسری مثل شما شیرین گذشت همیار و همراه خوبی بودی و از این به بعد هم هستی آمین پیشرفت های پسرم توی این یک ماه هر چی که بهت میگم انجم میدی دیگه یادت نمیره مثل چند ماه پیش که همون لح...
6 آبان 1392

خاطرات بعد از عید غدیر و اولین بارون پاییز

عسل پسرم عید غدیر هم تموم شد روز عید غدیر بعد از دادن عیدی به مامان بزرگ هر چی سعی کردم که بتونم یه عکس ازتون بگیرم شما اجازه ندادی همش حواست به عیدیت بود ای جون دلم امسال هم مثل سالهای پیش بود ولی میتونست بهتر هم باشه ولی در کل خوب بود هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد غیر از دیشب که شما خونه ی مامان جونی همش در حال افتادن روی زمین بودی چون که تازه راه افتادی علاقه ی شدید به ایستادن داری و همش می خوری زمین همش هم سرت مورد اصابت قرار می گرفت که دیروز وهمش گریه می کردی از بس که ماشالله پرجنب و جوشی نمیشه دنبالت باشیم به ناچار لحظه ای هم که اهمیت نمی دیم همش میخوری زمین و گریه میکردی دیروزمون هم اونجوری تموم شد امروز هم خو...
5 آبان 1392