رادین جونرادین جون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

رادین عشق مامان وبابا

نازنین پسرم همین که تو را دارم بهترین هدیه ی, خدارو دارم

همکاری رادین با مامان جونی

عسلکم ما هم چنان مشغولیم با مهمونای نازمون  مامان جونی هنوز اسباب هاش و نچیده و آشپزخونه که میگن قلب هر خونه است .آشپزخونه ی مامان جون نصفه است در اصل قلب خونه ی مامان جون شکسته  طول می کشه تا درست بشه و به هم وصل بشه این چینی شکسته  به خاطر همین مامان جونی خونه ی ما هستن تا هر وقت هم که دوست داشته باشن قدمشون روی چشم ماست و بالای سر ما جا دارن  من و شما کمتر میریم اونجا برای کمک چون کمکی که از دستمون بر نمیاد جز اذیت و اینکه شما هم توی خونه راحت ترین با روروکت این ور و اون ور میری اسباب بازی هات دورو برت هستن و بازی میکنی خلاصه اینجا میمونیم و عوضش بابا جون میره کمک مامان جون  به ...
14 شهريور 1392

پایان اسباب کشی

نفس مامان امروز بالاخره اسباب کشی مامن جونی تموم شد  با اینکه زیاد خونه ی جدید با خونه ی فدیمی با هم فاصله ندارن ولی از امروز صبح که رفتیم اونجا و خونه ی خالی و دیدم نمی دونم چرا دلم تنگ شد  آخه من و شما هم اونجا خاطره زیاد داریم از بارداری گرفته تا به دنیا اومدن شما و بعد از تولدت همه و همه برای من که خونمون اونجا نبود خاطره بود چه برسه به خاله جونی و مامان جونی و دایی جونی آخییییییییییییییییییییی دلم تنگید باز هم  مامان جونی و خاله و دایی جونی هم از دیشب تا حالا مهمان ما هستن چونه هنوز خونشون کامل آماده نیست و تا کامل شدن یه چند روزی پیش ما هستن من و شما و بابا جونی که خیییییییییییییییلی خوشحالیم بابت این ...
12 شهريور 1392

یک روز مونده به آخر خونه ی مامان جونی

عسل مامان امروز که از خواب بلند شدیم مستقیم رفتیم خونه ی مامان جونی صبحانه رو اونجا خوردیم  البته من زودتر از شما بلند شدم و تند تند کارهام و انجام دادم تا بیدار نشی و بمونه زمانی هم که بیدار شدی آماده بودم خلاصه رفتیم خونه ی مامان جونی برای کمک دیروز بابا جونی و دایی جونی کلی اسباب بردن خونه ی جدید مامان جونی که زیاد فاصله نیست چند تا در پایین تره و خوشبختانه با آسانسور  امروز هم که رفتیم تقریبا کارا تموم شده بود یعنی تمومش کردیم با مامان جونی و باقی اسباب هارو بسته بندی کردیم تا آقایونمون تشریف آوردن  شما هم که قربونت برم اصلا همکاری نمی کنی و همش یا بغلی یا گریه یا چرت نیم ساعته میزنی و با بدخوابی...
10 شهريور 1392

4 رومین مرواریدت هم مبارک

عسل مامان 4 مین  دندونت هم در اومد اون مروارید سفیدت و امروز دیدم البته بعد از اینکه دندون سومت نیش زده بود دیدم که لثت سفید شده و حدس میزدم که اون الماس های قشنگت تا چند روزه دیگه در بیاد ولی نمیدونستم به این زودیییییییییییییییییی ای جونم مبارکت باشه  این دندون جدیدت دندون مقابل دندونای پایینته به قول دندون پزشکا دندون اول و دوم از فک بالا  البته بگما دندون دومیت در نیومده ولی اون هم فکر کنم تا هفته ی آینده در بیاد چون یه کوچولو معلومه که زیر لثه قرار داره  مبارکت باشه نازنینم هزاران بارررررررررررررررررررررررررر فقط خدا کنه که اذیت نشی فقط همین و از خدا می خوام که درد نک...
9 شهريور 1392

بدون عنوان

این هم کیک به غارت رفته که توسط 2 نفر اینجوری شده خونه ی مامان جونی که اسمشون و نمیگم که شاید خجالت بکشن   که فکر نمی کنمااااااااااااا ولی خجالت بکشین دیگه سنی ازتون گذشته بزرگ شدین میوه هاش و کی خوردین من متوجه نشدم     اینجا داری به این فکر می کنی که چه جوری به سمت کیک برم و بخورمش که مامانم دعوام نکنه این هم ذوقت قربونت برم من و همچنین ناخنک پسرم که گوشه ی کیک پیداست  ...
7 شهريور 1392

دورقمی شدنت مبارک عزیییییییییییییییییزم

عزیز من  .گل من . تولدت مبارک همون آهنگیه که توی فیلم به دنیا اومدنت هست  عشق ابدی من تولد 10 ماهگیت مبارک وااااااااااااااااااااااااااای باورم نمیشه یعنی شما 2ماه دیگه میشه 12 ماه و به قول خودمون 1 ساله واااااااااااااااااااااااای خدای من باورم نمیشه پسرم دیگه داره برای خودش مردی میشه الهی قربونت برم من  عسل مامان امروز رسما 10 ماهه شد و ما هم این روز قشنگ و به یادموندنی و جشن گرفتیم البته یه جشن خالی از اسباب خونه  خونه ی مامان جون بودیم و همون طور هم که قبلا گفته بودم مامان جونی اسباب کشی داره تا جند وقت دیگه به منزل نو وداره کم کم اسباب هاش و جمع میکنه که ما هم از صبح میریم و شب برمیگردیم&nbs...
7 شهريور 1392

3 شهریور 92

قشنگ مامان از دیشب خونه ی مامان جون بودیم کار زیاد بود مجبور شدیم بمونیم  امروز صبح هم مامان جون یه کار فوری داشت رفت قزوین و ما هم چون تنها بودیم و با شما پسر قشنگ نمی شدم کاری انجام داد به ناچار اومدیم خونه و از شانس بد روزگار کولر نداشتیم و از گرما داشتیم کلافه میشدیم ولی پنکه داشتیم که کارساز نبود خلاصه سر کردیم تا بابا اومد و به دادمون رسید و خدارو شکر خنکی برگشت به زندگیمون امروز صبح زود از خواب بلند شدی و به خاطر همین ساعت 10 صبح دیگه خوابت میومد و خوابیدی تا 2 بعد از ظهر من مونده بودم و توی این گرما چه جوری خوابیده بودی خلاصه خوابیدی که نوش جونت هم باشه  بعد از بیدار شدنت و کلی با هم بازی و تمرین...
4 شهريور 1392

روز کارمند مبارک بابا جونم

روز کارمند و به قشنگ ترین و عسل ترین و دوست داشتنی ترین بابای دنیا تبریک میگم  هر چی در وصفت بگم بابا جونم کم گفتما ولی خب همین و فعلا از ما قبول کن هم از من هم از مامان  ان شالله که سالیان سال سالم و سرحال باشی و برای ما پول بیاری (شوخی بود) از همین جا هم بهت میگم خییییییییییییییییییییلی دوستت دارم بابا جونی و اما خاله جونم : خاله ی مهربون و دوست داشتنی من روز کارمند و هم به شما تبریک میگم و سالیان سال سرزنده باشی و شما هم برای من خوراکی های خوشمزه بگیری (این هم شوخی بود) خاله جونم خییییییییییییییییییییییییییلی دوستت دارم و از همین جا روی هر دوتاتون و می بوسم  داشتم م...
4 شهريور 1392

شنبه 2شهریور 92و خاله شیرین

قشنگ مامان امروز درکل روز خوبی بود  صبح ساعت 12:30 با صدای زنگ در خاله شیرین از خواب بیدار شدیم  خاله شیرین اومده بود که شما رو ببینه نمی دونم چرا یهو سر از طبقات دیگه در آورد حالا جزییاتش بماند شما رو هم بغل کرده بودو برده بود مهمونی طبقات دیگه  خلاصه تا ساعت 3 خاله پیش ما بود و بعد از اون ما هم آماده شدیم و رفتیم خونه ی مامان جونی شما رو هم سوار کالسکه کردیم و بردیم  مامان جونی تا چند روز دیگه اسباب  کشی داره خونه ی جدیدشون و در تلاشه جمع آوری وسایلاشه. زمانی که شما نبودی من به مامان جونی کمک می کردم توی خونه ولی خب از زمانی که شما اومدی و ما هم خدارو شکر می کنیم دیگه هیچ کمکی به ...
3 شهريور 1392