7 آذر 92 تا 10 آذر 92
می خواهم با اجازت خاطرات این چند روز و ثبت کنم فردای روزتولدت یعنی روز 5 شنبه قرار بر این بود که با بابا جونی بریم برای واکسن 12 ماهگیت که یکی از دغدغه های فکریم و ناراحت کننده ام هم همینه و هست که واکسنت و بزنم و تموم بشه البته واکسن هات نه واکسنت خدارو شکر داره تموم میشه اخه طاقت اشک ریختن هات و ندارم خلاصه رفتیم برای واکسن که گفتن سه شنبه میزنیم که قرار بر این شد که سه شنبه با بابا جونی بریم برای واکسن شما کاش همون 5 شنبه تموم میشد بعد از اینکه اومدیم خونه ساعت 12 ظهر بود که یک دفعه تصمیم گرفتیم که بریم شمال آب و هوا عوض کنیم که ه...
نویسنده :
مامان رادینی
0:48





