باز هم افتخاری دیگر از بابا جونی
پسرم بهترینم عزیزترینم
امروز کلا از صبح ناسازگار بودی با من نزاشتی قدم از رو قدم بردارم همش بغل بودی و نق میزدی تا 6 بعدازظهر که همه از سر کار اومدن و دوروبرت شلوغ شد وقتی هم که میان دنبالشون گریه میکنی که من و هم ببرین موندیم چیکار کنیم با شما وروجک
تا ساعت 10 شب که بیرون بودیم برای خرید بعد از اون هم مامان جونی و دایی جونی اومدن تا شام بخوریم
بعد از شام مشغول شدی با بابا جونی به بازی آخه چند روزیه که ایستادن و یاد گرفتی و وقتی که دستات و ول میکنیم 3 قدم با ترس برمیداری و راه میری بابا جونی داشت بازی میکرد که از دستش در میری و با دهان میخوری به عسلی و دهانت میخوره به شیشه ی عسلی و گریه کردن همانا و اشک ریختنت همانا و ساکت نشدنت همانا همه بسیج شده بودن که ساکتت کنن که در آخر بردمت سمت ماشین لباسشویی که روشن بود و ساکت شدی و یادت رفت
بعد از اون که صورتت و دیدم یه کوچولو لپت کبود شده بود و از دندونت خون اومده بود که خیلی ناراحت شدم و خود بابا جونی هم ترسیده بود چه کنیم دیگه باباست دیگه
ان شالله که زودتر خوب بشی و بزرگتر بشی و دیگه هیچ اتفاق بدی سر راهت قرار نگیره
نفسم از دیروز تا حالا دیگه 4 دست و پا راه رفتن و یاد گرفتی که خیلی خوشحالم از این بابت همش بابت این قضیه می ترسیدم که رفع شد خداروشکر و اینکه به علاوه ی کلمه ی بابا و دد که میگفتی از دیشب تا حالا میگی ماما اییییییی جونم نمیدونی چه لذتی داشت برای بار اول که شنیدم
دوستت دارم یه آسمون
قد خدای مهربون



باز هم افتخاری دیگر از بابا جونی
