4 مهرماه 92
عسل مامان همون جوری که میدونی مدرسه ها 4 روزی هست که باز شده آخی یادش به خیر خاطرات مدرسه و دوستا و زنگ تفریحا چه صفایی داشت ان شالله قسمت رادینی
وااااااااااااااای رادینی مامانم شاید باورت نشه الان یک دفعه چشمم به تقویم خورد و دیدم که پس فردا 6 ماه روز تولد شما .ای جونم چه قدر زود گذشت این 10 ماه و شما وارد 11 ماهگیت شدی پیشاپیش مبارکت باشه نانازم
چند وقتیه که فکر تولدتم نمی دونم چیکار کنم و از کجا شروع کنم چون چیزی به تولدت نمونده وای خدای من چه قدر زود گذشت
بی خود نبود پس امروز من همش به یاد روز تولد شما بودم و خاطرات اون روز و مرور میکردم که چه روز قشنگی بود یکی از بهترین روز های زندگیم بود
امشب خونه ی عمو جونی بودیم و شما کلی با مسیحا بازی کردی مسیحا با اینکه سرماخورده بود و حال نداشت ولی به خاطر علاقه ی زیاد به شما در کنارت بود خیلی ممنون ازت مسیحا جونم
فکر کنم تا چند وقت دیگه راه بیافتی خیلی علاقه داری به ایستادن و بدون کمک دیگه می ایستی و خودت 4 دست و پا میری کنار مبل و میز گوشه هاشون و میگیری و بلند میشی و راه میری به کمکشون ای جونم
فردا هم یه سفر یه روزه داریم به سمت قزوین از الان برات بهترین هارو آرزو می کنم
خوب بخوابی .gif)



4 مهرماه 92
