رادین جونرادین جون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

رادین عشق مامان وبابا

نازنین پسرم همین که تو را دارم بهترین هدیه ی, خدارو دارم

بدون عنوان

پسر عسلم این هم از اولین عکس های آتلیت که در تاریخ دوشنبه 3 تیر ماه 1392 برابر با نیمه ی شعبان بود اول از همه ازت معذرت می خوام چون این  اون عکس هایی نبود که من دلم میخواست ناچار بودم که این  3تارو انتخاب کنم  اگرناچار نبودم اصلا نگاشون هم نمی کردم چون اون عکاسی که این عکسارو ازت گرفته عکاس نبوده اصلا کار بلد نبوده که واقعا براش متاسفم قول میدم سر عکسای بعدیت برات جبران کنم البته یه جای بهتر   ...
26 تير 1392

روز اول ماه رمضان

عزیز مامان چهار شنبه روز اول ماه رمضان بود خیلی خوشحال بودم و خیلی هم متفاوت بود امسال با سالهای پیش چون قشنگی به نام رادین سر سفره ی افطار امسال برای بار اول در کنارمون بود چهارشنبه خونه ی مامان جونی همه دور هم جمع بودیم شما عسل دوست داشتنی هم کنار سفره نشسته بودی و بازی میکردی قربونت برم مننننننننننننننننننننننننن اون افطار بود که بهم چسبید با اینکه روزه نبودم ولی چسبیدااااااااااااااااااااااااااا روز اول ماه رمضون تولد من هم بود خوب بود خوش گذشت در کل ولی خاله جونی عجیب سرما خورده بود من همش به فکر بهبودی خاله بودم آخی خاله ی نازنینم امیدوارم زودی خوب بشی دست خاله جون...
22 تير 1392

ماه رمضان مبارک

پسر ناناز من . فردا ماه رمضانه و خیییییییلی خوشحالم امسال ماه رمضانمون با سالهای دیگه فرق داره چون عزیز دلی مثل شمارو خدا بهمون هدیه داده که قشنگترین هدیه ای بودکه خدا به من و بابا جونی داده و ما هم همیشه شکرگزارش هستیم حال و هوای شهر و خونه هامون همه پر شده از بوی ماه رمضان خوشا به سعادت اونایی که میتونن امسال روزه بگیرن از همگیشون التماس دعاداریم رمضان سال 91 هم خوب  بود شما بودی اما نه در کنارمون پای سفره ی افطار بلکه توی راه بودی عزیز دلم پارسال هم خیلی خوب بود و خوش گذشت پارسال شما در این لحظه 5 ماه بودی ای جونم امسال عزیز دلم 8 ماهشه خدا کنه حداقل بتونیم ثواب این ماه و در کنار روزه د...
19 تير 1392

بدون عنوان

این یه خواب قشنگ توی ظهر قشنگ تابستونیه شما جدیدا این مدلی یاد گرفتی که میخوابی قربون اون خوابیدنت این هم تولد مسیحا شما و مسیحا علاقه ای زیاد به کلاه گذاشتن نشون ندادی زودی از سرت برمیداشتی این هم شانسی گذاشتی تا عکس بگیرم ازت شما و مسیحا در تلاش هستین که کلاهتون وبزارید  روی سرتون مسیحا موفق میشه اما شما نه شما و عمو و بابا جونی و مسیحا در کنار هم آخر مراسم عکس یادگاریتون و انداختین ...
17 تير 1392

بی قراری رادینی

عسل مامان دیشب اومدم که عکسات و بزارم برات سرم خلوت بود و وقت داشتم ولی حیف که نی نی وبلاگ قطع بود و امکان دسترسی نداشت امشب حتما برات میزارم امروز از صبح بیقرار بودی فکر کنم گوش سمت چپت دردمی کرد چون دستت و همش روی سرت و گوش می کشیدی  باید در اولین فرصت ببرمت دکتر فردا که نمیشه ان شالله پس فردا حتما میبرمت جوری بودکه مامان جونی به دادم رسید دیگه توان نگه داشتنت و نداشتم من هم خسته بودم مامان اومد و من تونستم یه ذره استراحت کنم دستت دردنکنه مامان گلم من شمارونداشتم چه کار میکردم خدایا مامان جونی رادین و براش 120 سال سالم وسرحال نگه دار آمین  دیگه چیزی به ماه رمضان نمونده خوش به حال اون...
17 تير 1392

مسیحا جونی تولدت مبارک

پسر نازم همون طوری که گفته بوم امروز تولد مسیحا جونی بود(پسر عمو ی شما) خیل خوش گذشت اولش که شما خوابیدی نیم ساعتی و خوابیدی ولی دیگه سرو صدا مانع خوابیدن شما شده بود و بیدار بودی کلی با مسیحا عکس انداختی که بعدا برات میزارم طبق معمول مامان تنبلی داری دیگه شرمندتم پسرم خسته ام زیاد نمیتونم بشینم پشت سیستم شما و بابا جونی از بس خسته بودین خوابیدین البته شما 10 دقیقه ای هست که خوابیدی مسیحا جونی تولدش 24 تیر ماه بود که به خاطر ماه رمضون قرار شد یه هفته زودتر برگزار بشه تولد مسیحا جونی 2 روز بعد از سالگرد ازدواج من و بابا جونیه یادش به خیر خلاصه اینکه تولد خیلی خوبی بود مسیحا خیلی خوشحال بود بابت تولدش ب...
15 تير 1392

بدون عنوان

این چند تا عکس مربوط به پارک ارم نمیشه اینا روزییه که مامانی قرار بود با بچه ها بیاد خونمون صبح همون روزه شما مثل خیلی از بچه های دیگه علاقه ی شدیدی به ماشین لباس شویی داری تا روشنش می کنم تمام نگاهت خیره ی شستشو میشه این هم عکس های پارک ارم این هم عکسی که داخل پارک ارم بردیمت عکاسی ازت عکس زنبوری گرفتیم این هم یه عکس آیینه که خودم توی خونه ازت گرفتم قربون اون نگاه کردنت که دل و می بره به نا کجاها دوستت دارم عزیز دلم     ...
15 تير 1392

11 تیر ماه 92

پسر قشنگم باز هم شما خوابی و من وقت کردم که بیام اینجا چه قدر مهربونی که به مامانت اجازه ی  نت رفتن و میدی عزیزم پسر قشنگ مامان. چند روزیه که یاد گرفتی با کمک و بی کمک میشینی  ولی زود بلندت میکنم چون هنوز زوده برات و کمرت درد میگیره  توی روروک قشنگ دیگه راه میری  امروز هم باز هم داشتی دسته گل به آب میدادی که اگه مامان جون نمیدید و زود به دادت نمیرسید معلوم نبود چی میشد رفته بودی سمت میز عکس و ساتن میز و داشتی میکشیدی که میز نیمه داشت بر میگشت روت که مامان جون سریع دید و به دادت رسید عکس های آتلیه ات رو هم گرفتم خیلی قشنگ شده بود غیر از عکس های آیینه ات که چون قشنگ نشده بود من هم اونارو نخواست...
12 تير 1392

تولد 8 ماهگیت مبارک

  عزیز دل مامان با 4 روز تاخیر و با تاسف و شرمندگی زیاد تولد 8 ماهگیت مبارک پنج شنبه 6 تیرماه تولد 8 ماهگیت بود که من الان دارم تبریک میگم بهت ان شاالله تولد 120 سالگیت عزیز دللللللللللللللللللللللللللللللللم البته مامان و می بخشی چون سرم شلوغ بود که نتونستم بیام که بعد از این مطلب بهت میگم مامانی پسر قشنگم تا پایان 7 ماهگی یاد گرفته که دست دستی کنه جیغ های بنفش بزنه البته تا مامان یادت میندازه شروع میکنی از این پهلو به پهلو میشه بدون کمک مامانش خودش دیگه آقا شده خودش بر میگرده روی شکم می خوابه یا به قول خودمون دمرووووووووووووووو می خوابه گریه های خیییییییییییلی قشنگ و نازی میکنه و خیلی هم خودش و لوس میکنه...
10 تير 1392

علت تاخیر مامانی

پسر نازم مامانی (مامان بابا جونی) همراه عمه ها و عمو از 4 شنبه شب خونه ی ما بودن و مهمون داشتیم دو روز خونه ی ما بودن دو روز هم خونه ی عمو زمانی که اینجا بودن که سرمون شلوغ بود زمانی هم که خونه ی عمو بودن ما اونجا بودیم و سرمون حسابی شلوغ بود به خاطر همین شبا اینقدر خسته میشدم که اصلا نمی تونستم بیام به کلبه ی قشنگت سر بزنم معذرت می خوام عشق مامان دیشب هم تصمیم گرفتیم که بریم پارک ارم و از خونه موندن هم خسته شده بودیم که اول همگی رفتیم باغ وحش بعد رفتیم پارک البته مامانی و بابا جونی برای بار 100 رفتیم باغ وحش که برای ما تکراری بود ولی برای شما پسر قشنگم که بار اولت بود جذابیت داشت اولش خواب بودی  ولی بعد از 5 دقیقه بیدار شدی...
10 تير 1392