رادین جونرادین جون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

رادین عشق مامان وبابا

نازنین پسرم همین که تو را دارم بهترین هدیه ی, خدارو دارم

3 شهریور 92

قشنگ مامان از دیشب خونه ی مامان جون بودیم کار زیاد بود مجبور شدیم بمونیم  امروز صبح هم مامان جون یه کار فوری داشت رفت قزوین و ما هم چون تنها بودیم و با شما پسر قشنگ نمی شدم کاری انجام داد به ناچار اومدیم خونه و از شانس بد روزگار کولر نداشتیم و از گرما داشتیم کلافه میشدیم ولی پنکه داشتیم که کارساز نبود خلاصه سر کردیم تا بابا اومد و به دادمون رسید و خدارو شکر خنکی برگشت به زندگیمون امروز صبح زود از خواب بلند شدی و به خاطر همین ساعت 10 صبح دیگه خوابت میومد و خوابیدی تا 2 بعد از ظهر من مونده بودم و توی این گرما چه جوری خوابیده بودی خلاصه خوابیدی که نوش جونت هم باشه  بعد از بیدار شدنت و کلی با هم بازی و تمرین...
4 شهريور 1392

روز کارمند مبارک بابا جونم

روز کارمند و به قشنگ ترین و عسل ترین و دوست داشتنی ترین بابای دنیا تبریک میگم  هر چی در وصفت بگم بابا جونم کم گفتما ولی خب همین و فعلا از ما قبول کن هم از من هم از مامان  ان شالله که سالیان سال سالم و سرحال باشی و برای ما پول بیاری (شوخی بود) از همین جا هم بهت میگم خییییییییییییییییییییلی دوستت دارم بابا جونی و اما خاله جونم : خاله ی مهربون و دوست داشتنی من روز کارمند و هم به شما تبریک میگم و سالیان سال سرزنده باشی و شما هم برای من خوراکی های خوشمزه بگیری (این هم شوخی بود) خاله جونم خییییییییییییییییییییییییییلی دوستت دارم و از همین جا روی هر دوتاتون و می بوسم  داشتم م...
4 شهريور 1392

شنبه 2شهریور 92و خاله شیرین

قشنگ مامان امروز درکل روز خوبی بود  صبح ساعت 12:30 با صدای زنگ در خاله شیرین از خواب بیدار شدیم  خاله شیرین اومده بود که شما رو ببینه نمی دونم چرا یهو سر از طبقات دیگه در آورد حالا جزییاتش بماند شما رو هم بغل کرده بودو برده بود مهمونی طبقات دیگه  خلاصه تا ساعت 3 خاله پیش ما بود و بعد از اون ما هم آماده شدیم و رفتیم خونه ی مامان جونی شما رو هم سوار کالسکه کردیم و بردیم  مامان جونی تا چند روز دیگه اسباب  کشی داره خونه ی جدیدشون و در تلاشه جمع آوری وسایلاشه. زمانی که شما نبودی من به مامان جونی کمک می کردم توی خونه ولی خب از زمانی که شما اومدی و ما هم خدارو شکر می کنیم دیگه هیچ کمکی به ...
3 شهريور 1392

دندون سوم مبارک

عسل مامان این چندروزه نتونستم بهت سر بزنم خیلی سرم شلوغ بود خیلی هم دوست داشتم که بیام  ولی نمی شد  آخ که دلم برات تنگ شده بود  مامان جونی از سه شنبه رفته بود سفر و نبود و خاله جونی هم تنها بود ما ناچار بودیم پیش خاله بمونیم تا تنها نباشه من  و شما .بابا جونی هم تا ساعتای 11 پیش ما میموند بعد از  اون میومد خونه  خلاصه تا 5 شنبه که دیگه قرار بود مامان جونی برگرده  ما اونجا بودیم عصریش هم قرار بود که من و شما و بابا جونی بریم خونه ی مامانی که تا ساعت 7 پیش خاله بودیم و بعد از اون  راهی خونه ی مامانی شدیم شما هم حین لباس پوشیدن من خوابت برد و ناچار شدیم صبر کنیم تا &nb...
2 شهريور 1392

مرداد 92 و شیطنت های رادینی

خدارو همیشه به خاطر موجود نازنینی به نام رادین شکر می کنم  خدارو شکر می کنم که سالمی و سر حال  خدارو شکر می کنم  که اون بالایی به یادمون هست و خواهد بود با وجود خطاها و بدی های بنده هاش  خدارو شکر که شما عسل مامان و بابارو بهمون داده تا امانت داری مون و به خدا ثابت کنیم که چه طور از فرشته ی کوچولوش مواظبت می کنیم تا بزرگ بشه و عاقل بشه و روی پای خودش بایسته  باز هم میگم خداروشکر خدارو شکر که سلامتیت و به دست آوردی و باز هم اوون خنده های قشنگت به روی لب های نازت برگشت و زندگیمون و 100 چندان برابر رونق بخشید  پسر نازم توی این چند روزه که گذشته  6دونگ حواسم به...
25 مرداد 1392

تب 39درجه ی رادینی

عزیز دل مامان هیچ وقت دوست ندارم مریض ببینمت شاید به خاطر این حساسیت بیش از حد منه که از چیزی که میترسم همیشه سرم میاد  جمعه زمانی که عید شد قرار بر این شد که بریم کرج و تعطیلات اونجا بمونیم  که نمی دونم این دل من چرا با من این جوری میکنه هر چی که میخوام بی اهمیت باشم نمیشه که  من اصلا دلم به این سفر نبود اصلا  هر  وقت دلم این طور میشه میدونم که یه اتفاقی قرار بیافته  خلاصه صبح راه افتادیم و رفتیم سمت کرج همه چی خوب پیش میرفت تا ظهر  که کم کم  تب پسرم شروع شد و رفت بالا اولش احساس کردم که به خاطراون مرواریدای قشنگته که تب داری که بهت استامینوفن دادم که لحظه ای بود تبت...
23 مرداد 1392

وداع با ماه رمضان 92 و پیشاپیش عید فطر مبارک

عزیز مامان دیگه امروز شد 30 ماه مبارک رمضان و همونجوری که گفته بودم یه روزی میام و می نویسم که ماه رمضان تمام شد و عید فطر شد همین هم شد و به همین زودی تموم شد   البته هنوز عید نشده  احتمالا جمعه هستش   خیلی حس عجیبیه نمیدونم چرا فقط من اینجوریم یا نه خلاصه هر چی که هست ان شالله که طاعات و عبادت های همه مورد قبول واقع شده باشه  آمین  عزیز مامان اولین ماه رمضان زندگیت و هم تجربه کردی  و ما هم اولین تجربه ی زندگیمون و در کنار شما نفسم تجربه کردیم که خیییییییلی تجربه ی قشنگ وشیرینی بود پا به پای ما سر سفره ی افطار مینشستی و دوست داشتی به همه ی سفره ناخنک بزنی که همین کارو هم میکردی&nbs...
17 مرداد 1392

باز هم رادین و باز هم رادین و هم چنان رادین

عزیز مامان 2 شبه که در گیرم با کارهای شما یا 6 دونگ هواسم باید بهت باشه که جایی نخوری یا اینکه به فکر گریه های گاه و بی گاهت باشم  دیشب من و شما اولین شب تلخ زندگیم و با شما تجربه کردم تا به حال این جوری نشده بودی قربونت برم تا ساعت 4 که بیدار بودی 4 صبح بعد ار اون هم تا میگفتم رادین لالا  سریع نق میزدی که یعنی خواب بی خواب تا ساعت 4 من و بابا بیدار بودم پا به پات ساعت 4 هم با سلام و صلوات خوابوندمت که نیم ساعت خوابیدی و بعد ازاون  چنان وحشتناک بیدار شدی که نگو انگاری که یه کابوس وحشتناک دیده باشی اون طور بودی اصلا هم ساکت نمی شدی تا اینکه  بابا جونی به دادم رسید و بغلت کرد و برد سمت اسب...
16 مرداد 1392

زمین خوردنی رادینی با روروک

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ رادین که من و کشتی تو امشب از کجا شروع کنم آخه  امروز از صبح با مامان جونی بودیم عصری 3 تایی رفتیم با مامان جونی خرید کردیم شما سوار کالسکه بودی که آخر سر هم خسته شده بودی از زیاد نشستن و ثوابی هم برای ما شد چون خریدامون زیاد شد و خسته شده بودیم من که مشکلی نداشتم ولی مامان  روزه بود وگناه داشت دیگه خلاصه آخراش خاله جونی به ما ملحق شد و شمارو بغل کرد ما هم هر چی خرید داشتیم ریختیم تو کالسکه  افطار و اونجا موندیم تینا و علی  (خانواده ی دایی ) اومده بودن افطار اونجا و دور هم بودیم و شما کلی با تینا بازی کردی و جالب اینجاست که هر زمان که تینا گریه می کرد شما با تعج...
14 مرداد 1392

11 مرداد و 24 رمضان 92

امروز هم پسر عسلم تا ساعت 1 خواب بود چون دیشبش دیر خوابیده امروز هم دیر از خواب بلند شد . تا ساعت 4 بیدار بودی بعد از اون از بس کلافه بودی  نمی خوابیدی وگریه میکردی تا به حال سابقه نداشته بود که پرس و جو که کردم گفتن احتمالا قند عسلی داره دندون در میاره  ای جوووووووووووووووونم  خلاصه ساعت 4 خوابیدی تا ساعت 7 شما و بابا جونی با هم خوابیدین. من هم توی این فاصله به کارای عقب افتادم رسیدم  بیدار که شدی رفتیم خونه ی مامان جونی افطاری و بعد از افطار هم رفتیم مهمونی و تا ساعت 1 هم بیرون بودیم باز هم  ساعت 1:30 رسیدیم خونه که شما تا ساعت 2 بیدار بودی و بعد از اینکه بهت غذات و دادم گ...
12 مرداد 1392